خسته و منتظر

آب و هوای اینجا سال به سال بیشتر داره روی روان من تاثیر منفی میزاره. کوتاه بودن روز از یه طرف و ابری بودن هوا از طرف دیگه بسیار آزار دهنده است و متاسفانه شهر ما از این لحلظ در بدترین شرایط قرار داره چون توی دره هست و در بهترین شرایط اینجا ابریه.
این قضیه آب و هوا یه طرف٬ مساله بیکاری منم هست. تزم که تموم شده و کلاس هم که ندارم و کلا بیکار بیکار هستم. تصمیم داشتم اینجا برم کلاس فرانسه اما از اونجاییکه اینجا سوئد هست و قوانین بسیار خاص و منحصر به فردی داره موفق نشدم تو کلاس فرانسه ثبت نام کنم. خلاصه که بیکار بیکارم.
شهر هم کوچیکه و همه جاشو تا حالا ۲۰۰ بار دیدم و سیستم حمل و نقل بین شهری هم خیلی آسون و ارزون نیست که بخوام راه بیفتم برم شهرای دیگه رو کشف کنم.
آدم زیادی هم دور و برم نیست که برنامه مون با هم جور بشه همدیگرو ببینیم. یه دوستی داشتم که با شوهرش خیلی میومدن پیشمون و ما خیلی میرفتیم پیششون منتها اونا هم بچه دار شدن و این دوستم همش درگیر دختر کوچولوشه.
من یه آدمی هستم که خیلی شر و پر سر و صدا هستم و عادت به این وضع زندگی ندارم. هیچ وقت عادت نداشتم که بیکار باشم. اون زمان که دانشجو بودم هم زمان حتما دو تا کلاس جانبی هم داشتم و کلی هم تو دانشگاه کارای اضافه بر برنامه میکردم. زمانی هم که کار میکردم همزمان دو جا مشغول بودم وخیلی راضی بودم که وقتم پر میشه. اون مدتی رو هم که بعد از فارغ التحصیلیم بیکار بودم و دنبال کار میگشتم هم باز بیکار نبودم و کلاس میرفتم.
اما الان یه وضعیتی دارم بسیار اسفناک کاملا بیکار! و این شرایط با روحیه من اصلا سازگار نیست و من اصلا این شرایط رو دوست ندارم.
چقدر تو فیس بوک بگردم و تو یوتیوب ویدئو ببینم و تو فرندفید سر به سر ملت بذارم؟
از وضعیت خسته ام در حالیکه حداقل ۷-۸ ماه دیگه هم به همین صورت خواهد بود. الان که بعد از گذشت ۲ -۳ ماه وضعیتم اینه خدا به داد ۷-۸ ماه دیگه برسه که نمیدونم واقعا چه حالی داشته باشم.
از طرف دیگه برای پرونده مهاجرتمون به کانادا منتظریم تا سفارت لندن مدارکمون رو بررسی کنه و نامه بده بهمون که بریم برای مدیکال تست. این اتفاق قاعدتا باید ۱ ماه پیش میفتاد اما از اونجاییکه در مورد ما قاعده معنی نداره باید بگم که لندن هنوز حتی چک  ما رو نقد نکرده چه برسه به اینکه مدارکمون رو بررسی کنه (همراه با مدارک یه چک هم میفرستیم که بخشی از هزینه های مهاجرت هست).
ما همچنان منتظر لندن هستیم و هیچ خبری نیست وبه نظر میاد حالا حالا ها باید منتظر بمونیم.

برچسب‌ها: , , ,

شانس 95 درصدی

امروز 2 تا اتفاق برام افتاد که برای خودم خیلی جالب بود و برای ثبت در تاریخ اینجا مینویسم. شاید برای شما هم جالب باشه.
1- دیشب موقع خواب یادم رفت موبایلمو بذارم بالاسرم و ساعتش رو برای صبح تنظیم کنم. در عالم هپروت که بودم داشتم با خودم فکر میکردم من که حال ندارم برم موبایلو بیارم. کاش لااقل به آقای همسر میگفتم صبح از دانشگاه بهم زنگ بزنه و منو بیدار کنه (که اونم نگفتم چون آقای همسر خوابش برده بود). خلاصه با امید به پروردگار و آرزوی اینکه فردا هوا خیلی ابری نباشه که اتاق تاریک باشه و من تا لنگ ظهر خواب بمونم، خوابیدم.
ساعت حدودای 8.30 بود که با زنگ موبایلم بیدار شدم و مجبوری رختخواب رو ترک کردم تا ببینم کیه. کی بود؟ اگه گفتین؟ آفرین. اقای همسر بود که میخواست از من یه سوال بپرسه :))
خدایی کاش دیشب قبل خواب به چیزای بهتری فکر میکردم. نه؟
2- دوران راهنمایی یه دوستی داشتم که با هم خیلی صمیمی بودیم و از بد روزگار برای دبیرستان از هم جدا شدیم و اون رفت یه مدرسه دیگه. اول دبیرستان که بودیم با هم تلفنی در ارتباط بودیم و خونه هم میرفتیم. تا اینکه 29 اسفند (روز تولدش) زنگ زدم خونشون که بهش تبریک بگم که یه خانومی گفت از اینجا رفتن و هیچ شماره ای ازشون نداره :( از اون روز من خیلی دنبال این دوستم گشتم. هرچی ادرس و شماره تلفن بود رو امتحان کردم و بیفایده بود. از روزی که با پدیده اینترنت آشنا شدم همیشه هی اسمش رو به زبان های مختلف سرچ کردم و نتیجه نگرفتم. حتی دیگه تصمیم داشتم اسمشو توی وبلاگم و توییتر و فیس بوک و فرندفید و ..... بنویسم و از ملت بپرسم که ایا خانومی به این اسم میشناسین یا نه؟
چند شب پیش خواب دیدم که خیلی اتفاقی همدیگرو پیدا کردیم. با خوشحالی از خواب بیدار شدم و دیدم که خواب بوده و بیفایده :(
امروز داشتم داستان خوابم رو توی فرندفید مینوشتم و به این فکر میکردم. خوب اونا خونشون رو عوض کردن ما که عوض نکردیم. اسم اون تو اینترنت نیست اسم من که هست. شاید اون دیگه نمیخواسته با من دوست باشه و همین جور که فکر میکردم بازم با نا امیدی اسمشو تو گوگل سرچ کردم و در عین ناباوری یه آگهی روزنامه رسمی پیدا کردم که به تازگی یه شرکت تو اهواز ثبت شده و اون نایب رییسشه!!!! تازه آدرس و تلفن شرکت هم بود.
من خدا رو به خاطر دیدن این خواب بسیار سپاسگذارم :)
حالا جریان شانس 95درصدی: تازگی ها سرگرمی جدیدی تو فیس بوک پیدا کردم به نام Check Out How Lucky You Are Today
این سرگرمی جدیدم به من گفت که امروز 95٪ شانس دارم و الحق که درست گفت :)

برچسب‌ها: , , ,

اينم داستان ما


واقعا راست ميگن وقتي كه ميگن هرچي سنگه مال پاي لنگه. خوب گفته حضرت حافظ در وصف حال ما:
 كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت هر دم آيد غمي از نو به مبارك بادم
 ديروز صبح كه آقاي همسر رفت پاي كامپيوتر كه حسابشو چك كنه و مقداري پول رو به حساب من واريز كنه، فهميد كه اي دل غافل ، حدود 2000 يورو از پولش كم شده!!!!!
 ديگه نفهميديم كه چه جوري و با چه سرعتي خودمون رو به بانك رسونديم. نزديكاي بانك كه قلب من آنچنان مي زد كه احساس مي كردم مال خودم نيست. خلاصه خانم مهربون حسابمون رو چك كرد و زنگ زد يه جايي و يه سوالي كرد و اونا هم گفتن كه
اين پول به حساب لوفتهانزا ريخته شده ( يعني در واقع با اين پول از لوفتهانزا خريد شده).

خلاصه ما كلي آه و ناله كرديم كه ما از لوفتهانزا خريد نكرديم .... اصلا ما مال اين حرف ها نيستيم. ما وسعمون به بيشتر از ايران اير نمي رسه ، تازه اونم فقط سالي يكبار با تخفيف دانشجويي!!! 
بالاخره خانوم مهربون باور كرد كه اين پول رو ما خرج نكرديم، اونوقت يه فرم برامون پر كرد ، داد ما امضا كرديم و فرستادش شعبه مركزي براي پيگيري.
 والا با صبر و حوصله كه اروپايي ها دارن يا به عبارتي بهتر بگم با اين فس فسي كه اروپايي ها مي كنن ، نمي دونم چند ماه بايد درگير اين موضوع باشيم ؟؟؟؟
 آخه خدايا تو كه در مقام عدالت نشتي، واقعا آيا اين حق ما بود؟
 من كه خداييش هيچ وقت شاكي نبودم ، الانم نيستم ، يه جورايي هم دلم روشنه كه بالاخره اين پول احيا مي شه و لي آخه بعد از اون همه دردسري كه آقاي همسر براي پايان نامه اش كشيد و آخرشم نشد ، حكمت اين قضيه چيه؟
 ميگن :
گر ز حكمت ببندي دري، ز رحمت گشايي در ديگري
ابن درديگر كو؟ چرا ما پيداش نمي كنيم؟

برچسب‌ها: , ,